تبليغاتX
قند پارسی - معرفی کتاب سوم از سلسله انتشارات خانه ادبیات افغانستان

نام کتاب: چهارشنبه آخر

نویسنده: تقی واحدی

ویراستار: محمدحسین محمدی

طرح جلد: سیدفاروق فریاد

ناشر: خانه ادبیات افغانستان

تاریخ چاپ: 1387

نوبت چاپ: اول

شمارگان: هزار نسخه

 خانه ادبیات افغانستان در ادامه انتشار سلسله آثار ادبیات معاصر افغانستان، مجموعه داستان «چهارشنبه آخر»، نوشته تقی واحدی، داستان­نویس معاصر افغانستان را روانه بازار کرد. «چهارشنبه آخر»، سومین کتابی است که خانه ادبیات افغانستان در کابل منتشر می­کند.

در این کتاب، پانزده داستان کوتاه از تقی واحدی به چشم می­خورد. این اثر در 108 صفحه گرد آمده است و هشتاد افغانی قیمت دارد. از تقی واحدی که اکنون در مزار شریف زندگی می­کند، چند مجموعه دیگر نیز در سال­های گذشته در ایران و افغانستان به چاپ رسیده است، مانند: گلدان خالی (1382 نشر عرفان، تهران) گلیم باف (رمان، 1386 کابل). مجموعه افسانه‌های بومی‌«گل قاه قاه» نیز عنوان پایان نامه  او در دانشکده ادبیات بلخ  بود که بعد از یورش  طالبان در مزار شریف، آسیب جدی دید و واحدی دوباره نویسی­اش کرد که سر انجام در سال مولانا در مزار شریف منتشر شد.در مروری به داستان­های این مجموعه درمی­یابیم نگاه واحدی در این مجموعه متنوع است. در داستان «فابریکه نساجی گل­پوش» با زبانی روایی روبه­روییم که حادثه­ای را تقویم­وار می­کاود. «لتوانیایی بدل» نیز مجموعه­ای از برش­های داستانی است که در بخش­های جداگانه­ای روایت می­شوند. «کلکینچه» هم داستانی برای نوجوانان است.

داستان­های این مجموعه به این شرح است: سردار، ننه سکینه، گاو هفتادم، آن صبح، فابریکه نساجی گل­پوش، چهارشنبه آخر، ولی، نان­پز، شیر ـ بز، تا کودکستان، ازدحام تنهایی، ملوک، لتوانیایی بدل، ماهی و کلکینچه.

بخشی از داستان کوتاه «ملوک» را با هم می­خوانیم:

گفتم بیا. چند بار با دست و چشم و زبان رساندم که بیا، لاکن گویا لب­هایش شِرِشک (چسبناک) شده بود که از هم کنده نشد. چیزی نگفت و از جایش هم نَخِست (برنخاست). در شعاع بل بل (سوسوی) هریکین (فانوس)، صورت بی­خونش را در خواب می­دیدم و دو چشم وحشت­زده­اش را که سیخ شده بودند طرف مه (من). متبسمانه پیش رفتم و دستم را پیش کردم. تعجب کردم که چرا چیغ نزد. آیا ترسید که مبادا خواهرانش بیدار شوند و آبرویش پیش آن­ها برود؟ شاید هم هیچ امیدی نداشت که کسی به فریادش برسد. وقتی مطمئن شدم که چیغ نمی­زند، از دستش گرفتم و آوردم این سوتر که چیغ نمی­زند. از دستش گرفتم و آوردم این سوتر که بوی تند شاش دماغم را خراشید. خشتکش کاملن تر شده بود، کاملن آغشته به شاش، اما با آن­که مثل یک شیرماهی خودش را از چنگم باربار خلاص کرد، کارم را کردم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:32 به دست روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان |