تبليغاتX
قند پارسی

 

 اشاره: یکسال چند روز از کوچ نا باورانه رازق فانی می گذرد . این وبلاگ به احترام و یاد بود  این شاعر و نویسنده بلند آوازه کشور زندگی نامه کوتاهی از او به همراه چند قطعه از شعر هایش را در این پست می گذارد تا "پیامبر باران"ی  باشد

برای یاران .یادش گرامی  

 

رازق فاني در سال ۱۳۲۲ خورشيدی درمنطقه بارانه اي  شهر کابل به دنيا آمد.تحصيلات ابتدايي اش را در زاد گاهش فرا گرفت . او ازجواني به سرودن شعر آغاز كرد ودر اوايل دهه ي چهل كار هاي ادبي اش را در قالب شعر و نثر در مطبوعات كابل به چاپ رساند . زنده ياد فاني  تحصيلات عالی اش را در سال ۱۳۵۶ با بدست آوردن دانشنامه  فوق ليسانس، در رشته اقتصاد سياسی از كشور  بلغارستان  

 به پايان  برد  . فانی همراه با خانواده اش در سال ۱۳۶۷ راه  غربت را در پيش گرفت و عازم آمريكا شد .   .او  در اوايل شاعري اش ، شعر هاي عاشقانه واجتماعي مي سرود ، ولي جان مايه شعر ها ي سال هاي اخير  فاني بيشتر مسايل جنگ ، غم غربت  و دوري از وطن است . غم  كه اورا سر انجام دور از زادگاهش به آغوش سرد خاك سپرد .رازق فاني سر انجام در بهار سال 1366 بر اثر بيماري  در شهر سانتياگوی ايالت کاليفورنيا ي امريكا جان به جان آفرين تسليم كرد. شعر" صدف" از اين شاعر، با مطلع "همه جا دكان رنگ است همه رنگ مي فروشد" از به ياد ماندني ترين  شعر رازق فاني به حساب مي آيد . آثار به ياد گار مانده اين شاعر ، شامل اين مجموعه هايند.  

 

۱- ارمغان جوانی ( مجموعه شعر ) کابل افغانستان   ۱۳۴۴

۲- بارانه ( داستان نيمه بلند ) کابل افغانستا  ن            ۱۳۶۲

۳- پيامبر باران ( مجموعه شعر ) کابل افغانستان      ۱۳۶۵  

۴- آمر بی صلاحيت ( گزينه طنز ها ) کابل افغانستان ۱۳۶۶

۵- ابر و آفتاب ( مجموعه شعر ) کاليفورنيا              ۱۳۷۳

۶- شکست شب ( مجموعه شعر ) کاليفورنيا             ۱۳۷۶

7 – دشت آيينه و تصوير ( مجموعه شعر)  كاليفورنيا 1383

8- پرتو خورشيد بر ديوار ( مجموعه شعر ) آماده به چاپ

 

نمونه هاي شعر رازق فاني

 

 

نشان دل 

 

به هر قطره باران نشانم دلم را

 

که بر لاله زاران فشانم دلم را

 

 چو سرگشته بادی سراسیمه تاکی

 

به هر سو شتابان دوانم دلم را

 

 بر آنم که گردون اگر واگذارد

 

ازین رنج روزی رهانم دلم را

 

 بهاری به بال پرستو نشینم

 

به باغی که خواهد رسانم دلم را

 

به هر غنچه لبخند شادی ببخشم

 

ز هر چشمه آبی چشانم دلم را

 

 از آن باغ اگر چرخ بازم براند

 

خودم باز گردم، بمانم دلم را

 

پرستو و یا قمری پر شکسته

 

تو خود گوی فانی! چه خوانم دلم را

 

 

 

ميهن

 

ای درسفر و حضر هم آواز دلم

ای از تو سرانجام و سر آغاز دلم

دور از تو به هر کران که پر بکشايم

با شهپر ياد توست پرواز دلم

 

 

 

زبان تازيانه

 

ايا وطن که سينه ام ،

پُر است از هوای تو ،

دلم هنوز مي تپد ،

به ياد کوچه های تو،

اگر چه شاد شد دلم ،

که در بهای خون رفتگان ،

زچنگ اهرمن رها شدی،

ولي چو پور زال ناگهان

اسير دست ديو ها شدی

 ***

وطن! مرا ببخش

من خجالتم

به پيش هر گياه تو خجالتم

که بر فراز قُله اي ستاده ام

و لحظه های مرگبار و شوم هستي ترا

ز دوردستها نگاه مي کنم

اگر چه شرم لحظه های از تو دور زيستن

تن فشرده مرا زخجلت آب مي کند

و اين خيال

تار و پود و هستي مرا

چو کوچه های غم رسيده ات ، خراب مي کند

ولي قسم به گور مادرم

به چين غُصه اي که نقش بسته بر جبين خواهرم

به هر چه ديده باز مي کنم

تويي هميشه در برابرم ،

هر آشيان که بر فراز شاخسار تو خراب مي شود

مرا خراب مي کند

دلم خراب مي شود ...

 

 

دشت آيينه و تصوير

 

گفتي از موج بگو

موج هم معجزه ييست

همه ذرات تنش اعجاز است

گاه ، سر تا به قدم مي شکند

گاه ، پا تا سر او پرواز است

 

 دشت آيينه و تصوير ،

دشت صد گونه تماشا ،

موجها خيل غزالان وی اند ،

که در اين دشت بزرگ ،

به چرا مي آيند ،

 ***

امشب از موج شنيدم ،

که به اندوه بزرگ ،

در بُن گوش يکي سنگ حکايت ميکرد ،

آن سوی آب ،

در آن ساحل دور ،

باغ ويران شده ييست ،

يک زمان خانه خورشيد بهش ميگفتند ،

دراين باغ ،

کسي بر رخ سيلاب کشوده ،

دگر آنجا ،

نه گياهست و نه گل ،

 

دگر آنجا ،

نه چناريست نه سرو ،

باغبان حلق آويز ،

غنچه اش زيب سر نيزهً دزدان شده است ،

چمنش سرد و خموش ،

سبزه ها خاکستر،

مرغ خورشيد ،

از آن لانه گريزان شده است ،

حيف آن باغ ،

که ويران شده است.

 

 

خزف و گهر

طعنه بر خسته رهروان نزنيد

بوسه بر دست رهزنان نزنيد

چون کمان کهنه شد، کمانکش پير

به هدف  تير ازان کمان نزنيد

تکيه بر زندگان کنيد ای قوم

تاج بر فرق مردگان نزنيد

هيچگاهي خزف گهر نشود

خاک در چشم مردمان نزنيد

چون خود از همرهان قافله ايد

همرهً دزد ، کاروان نزنيد

باده با دوست در عيان چو خوريد

لقمه با غير درنهان نزنيد

 

بال سحر

اين شب ز بخت کيست که فردا نمي شود

بال سحر که بسته که پيدا نمي شود

ای دل صبور باش و به تدبير تکيه کن

از آه و ناله ، درد مدوا نمي شود

ديگر گشاد کار خود از غير کم طلب

اين عقده جز به دست خودت وا نمي شود

بايد به هم رسيم که موجي شود بلند

هر قطره اي عليحده دريا نمي شود

زاهد دعا مخوان به سر کشتگان عشق

هر بلهوس حريف مسيحا نمي شود

آزادگي به خون جگر غوطه خوردن است

هر داغ ديده ، لاله ً صحرا نمي شود

دل را بسوز تا سخنت دلنشين شود

انشای شعر خوب به دعوا نمي شود

 

در آتش بي همزباني

 

دلم باز از غم غربت به خاموشي فغان دارد

پرستوی پريشانم هوای آشيان دارد

نياسايد دمي دور از زمين و آسمان خويش

نمي داند که اينجا هم زمين و آسمان دارد

شرار آتش بي همزباني سوخت جانم را

خوش آن رندی که صحبت با حريف همزبان دارد

زچشمم تا ندزدد خواب تصوير خرامش را

تماشاخانهً چشمم زمژگان پاسبان دارد

زبهتاني که بر دين بست کس را من کجا گفتم

خطيب شهر ناحق در حق من گمان دارد

مرا با شيخ جنگي نيست در حقم دعا خوانيد

کزين سنگين دل کافر خدايم در امان دارد

پُر از هنگامهً عشق است « فاني» پهنه گيتي

همين يک قصه درهر جا دگرگون داستان دارد

 

 نوروز

دور از چمنت هوايي نوروزم نيست

در سينه به جز آه جگر سوزم نيست

تو مام مني ز تو چو دور افتادم

جز گريه چو طفلان بد آموزم نيست

 

صدف

همه جا دكان رنگ است همه رنگ مي فروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ مي فروشد

به كرشمه اي نگاهش دل ساده لوح ما را

چه به ناز مي ربايد چه قشنگ مي فروشد

شرري بگير و آتش به جهان بزن تو اي آه

ز شراره اي كه هر شب دل تنگ مي فروشد

به دكان بخت مردم كه نشسته است يارب

گل خنده مي ستاند غم جنگ مي فروشد

دل كس به كس نسوزد به محيط ما به حدي

 كه غزال چوچه اش را به پلنگ مي فروشد

مدتي است كس نديده گهري به قلزم ما

كه صدف هر آنچه دارد به نهنگ مي فروشد

ز تنور طبع فاني تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دكاني كه تفنگ مي فروشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:41 به دست روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان |