در هفتمین جلسه از سلسله نشستهای نقد و بررسی آثار نویسندگان و شاعران افغانستان که روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و شش در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد و محمدحسین محمدی نویسنده و منتقد افغانستانی، مجموعه داستان «عطر سکوت» نوشته آمنه محمدی که از هموطنان خود اوست را نقد کرد. برنامه با توضیحاتی از محمد سرور رجایی مدیر دفتر ادبیات افغانستان در حوزه هنری آغاز شد. رجایی ضمن معرفی نویسنده او را از چهره های شاخص نسل نویسندگان امروز افغانستان برشمرد که جزو اولین زنان مهاجر افغانستانی است که موفق به انتشار آثارش شده است و افتخاراتی را هم در طول دوران نویسندگی در جشنواره های مختلف بدست آورده و همیشه جزو نفرات برتر جشنواره قند پارسی بوده است. آمنه محمدی متولد سال 1360 در بامیان افغانستان است که در همان دوران کودکی به همراه خانواده به ایران مهاجرت کرده و هم اکنون ساکن شهر مشهد می باشد. محمدی علاوه بر انتشار مجموعه داستان «عطر سکوت» کتاب «سایه ای مهتاب » را نیز در سال هشتاد و یک منتشر کرده است. رجایی پس از خواندن یکی از داستان های مجموعه عطر سکوت جلسه را به محمدحسین محمدی واگذار کرد که در ادامه نظرات او را در مورد این مجموعه داستان مرور می کنیم.
نسل جدید داستان نویسان مهاجر افغانستان در ایران مخصوصا قشر خانم ها یا دختران که خانم آمنه محمدی در این گروه جای دارند و چند خانم نویسنده دیگر که یک گروه را تشکیل داده اند، نسبت به نسل اول داستان نویسان مهاجر دید متفاوتی دارند که این مسئله هم مثبت است و هم اینکه مشکلاتی را برای آنان در پی دارد و علیرغم فراهم آوردن امکانات و دستاوردهایی برای نویسنده، محدودیت هایی را نیز برای آنها به همراه داشته. این گروه از نویسنده ها افغانستان افغانستان را در ذهن شخصی خود به یاد دارند اما در داستان هایشان افغانستان را فراموش کرده اند. در این کتاب داستان کوتاه عطر سکوت ماجرایی است که در افغانستان می گذرد و ویژگیهاو برخی تحولات افغانستان را به صورت فشرده در خود دارد و داستان نسبتاً خوبی هم هست ولی به جز این داستان و داستان موهای پریشان، در مورد دیگر داستانها اگر بدانیم که نویسنده افغانی است داستان معنا پیدا می کند و در غیر اینصورت افغانستانی بودن نویسنده حس نمی شود و زیاد مهم نیست. به همین خاطر شما این مجموعه را اگر با نام نویسنده های دیگر بخوانید، به شرطی که عنوان(عطر سکوت) را حذف کنید مشکلی در مجموعه به لحاظ فضا و شخصیتها و موضوعات و درونمایه احساس نخواهید کرد. به نظر من این هم حسن است و هم ضعف و در واقع پاشنه آشیل و رفتن روی لبه تیغ است چرا که موجب شده داستانها همه زمانی و همه مکانی شوند و هر خواننده ای به راحتی می تواند با داستان رابطه برقرار کند حتی اگر افغانستان را نشناسد چرا که مشکلات انسان و به ویژه زنها را مطرح می کند که خاص افغانستان نیست؛ اما وقتی در زندگی نامه نویسنده می بینیم که متولد افغانستان است توقع داریم و می خواهیم بدانیم که از جامعه خود و از بومیت خود چه دارد؟ من و البته بسیاری از نویسندگان معتقدیم که اگر بخواهیم جهانی شویم از راه فرهنگ بومی خودمان می توانیم به نتیجه برسیم، همانطور که نویسنده ایرانی اینگونه می تواند جهانی شود. این مجموعه ضعف دیگری هم دارد و آن هم ضعف فقدان شخصیت است شما پس از خواندن تمام این کتاب حتی یک شخصیت هم در ذهنتان باقی نخواهد ماند چرا که اصلا در داستان های این کتاب شخصیت به معنای واقعی وجود ندارد. تمام آدم های این کتاب بدون نام هستند و با کلماتی مثل زن، مرد، پیرمرد، پدربزرگ، دختر، بچه و ... معرفی می شوند و همین امر موجب شده تا هیچ شخصیتی از این مجموعه در ذهن ما نماند همچنین هیچ توصیف ظاهری هم از شخصیتها نداریم. نوع نگاهی که به داستان دارند نوعی رویکرد مینی مال به داستان است اما متأسفانه برداشتی که از داستان مینی مال در ذهن نویسنده و نویسندگان هم نسل او وجود دارد همان برداشت و تعریفی است که در ایران نسبت به داستان مینی مال است. يعني داستاني كه در حد يك سطر، يك پاراگراف، يك صفحه يا صد كلمه و بعضي وقتها 150 كلمه باشد را داستان ميني مال مي گويند. اما اين برداشت غلطي است چرا كه داستان كليساي جامع از ريموند كارور كه جزو سردمداران داستان ميني مال است چهل صفحه است ولي با اين حال داستان ميني مال است. ميني مال به اين معنا نيست كه در حجم داستان حداقل گرايي كنيم اين حداقل گرايي در عناصر داستان بايد به وجود بيايد هر چند حجم داستان هم مي تواند از ملاكها باشد ولي از ملاكهاي ضعيف. داستانهاي اين كتاب به طور ميانگين دو صفحه هستند و همين محدوديت باعث شده تا دست و پاي نويسنده براي پرداختن به فضا و به محيط و صحنه پردازي توجه لازم را نداشته باشد كه اين ضعف هم به فقدان شخصيت اضافه مي شود. در اين كتاب با زاويه ديد اول شخص بسيار كم مواجه هستيم و تنها سه داستان « طلايي ترين ستاره شب، پوچ و كاج» داراي اين زاويه ديد هستند و بيشتر داستانها با زاويه ديد داناي كل مطلق نوشته شده اند. اول شخص زاويه ديد مدرن تري نسبت به ديگر زواياي ديد است چرا كه در اين حالت فرديت من راوي و شخصيت برجسته تر خواهد شد تا اينكه از زاويه ديد سوم شخص و داناي كل استفاده شود. در سوم شخص و داناي كل، با واسطه و گاهي با چند واسطه با شخصيت رابطه برقرار كنيم ولي در اول شخص بدون واسطه. از آنجا كه اين گروه از نويسندگان بيشتر نگاهي بيروني به دنياي اطراف خود دارند و نه ديدي دروني، به همين خاطر شخصيتها بيشتر بيروني هستند و درون آنها خالي است در حالي كه هر چه جامعه مدرن تر مي شود انسانها وبالطبع درون آنها پيچيده تر مي شود. همچنين اين نسل از نويسندگان ديدشان به جامعه و زندگي ديدي نزديك به ديد فمينيستي است و كتابهاي سكينه محمدي و صديقه كاظمي را اگر خوانده باشيد به اشتراكاتي مي رسيد. تمام آدمهاي اين داستانها زن هستند زنهايي كه معمولاً تنها هستند و در كنارشان يك بچه و يا يك دختر است و مردي حضور ندارد و در اين داستانها ديدي ضدمرد وجود دارد و در واقع اين نسل به مرد افغاني اعتنا ندارد، چه به لحاظ زندگي و چه اجتماعي و به همين خاطر مردها در داستان غايب هستند و در داستانهايي كه حضور دارند فقط نام و سايه مرد وجود دارد. نگاه آمنه محمدي و برخي از نويسندگان همانند او به داستان و تكنيك داستان خيلي مهم نيست. آنها تلاش دارند تكنيكهاي جديد داستان نويسي را به كار بگيرند اما بيشتر در خدمت همان مفهومي كه خودشان در پي آن هستند، و در اصل به همان اندازه از تكنيك كار مي كشند كه حرفشان را بزنند ولو اينكه آن تكنيك را به طور ناقص استفاده كنند.
امروزه در تعاريف متداول، يكپارچگي جزو اساسي ترين ويژگي داستان كوتاه است. داستان كوتاه داستاني است كه بتواند در خواننده تأثير واحد بگذارد. در اين كتاب تمام داستانها تقريباً از تأثير واحد بر خواننده جدا شده اند و اكثر داستانها يكپارچگي خود را از دست داده اند و با وجود كوتاهي داستانها باز هم چند قسمت شده و دو فصل و سه فصل شده اند. يكي از دلايل به موقعيت داستاني برمي گردد كه اين نويسنده در بسياري از جاها از موقعيت خوب داستاني استفاده كرده ولي از ريختن طرح روايي مناسب كمي ناتوان مانده است. البته اين ضعف به محتوا برمي گردد. هر چند در برخي داستانها فصل خوردن به خود داستان كمك كرده است. هر چند به لحاظ ساختاری این عمل نوعی ضعف تلقی می شود.
از جمله نكات مثبت در داستانهاي خانم آمنه محمدي داشتن «آن داستاني» است كه نمونه بارز آن در «طلايي ترين ستاره شب» مشاهده مي شود و اتفاقاً از داستانهاي يكپارچه اين مجموعه هم هست. در جايي از اين داستان دختر كوچك خانواده سؤالي از مادر دارد و مي پرسد: «مادر آيا تا به حال عاشق شده اي؟» و مادر تنها جوابي كه مي دهد اين است: «فقط يك بار منتها پدرتان را بيشتر دوست داشتم» يعني عاشق پدرتان نبوده ام. و در اصل اين «آن داستاني» در جواب مادر به دختر اتفاق افتاده و يك تلنگر به خواننده است كه باعث مي شود داستان در ذهن خواننده با جزئياتش باقي بماند. در واقع داستاني كه «آن داستاني» داشته باشد ماندگار خواهد شد. نمونه معروف چنين ويژگي را در داستان «اندوه» آنتوان چخوف مي بينيم.
ويژگي خوب ديگری كه در برخي داستانهاي خانم محمدي برجسته است، سوژه يابي خوبي است كه خانم محمدي داشته و تلاش براي ارايه داستان از منظر راويان جديد ولو اينكه اين راوي تبديل به شخصيت نشده باشد. راوي داستان پوچ در واقع يك خودكار بيك است كه رنگش تمام شده اما همين خودكار با وجود اينكه یک جسم است اما حالت انساني دارد و همان نگاه معناگرا و نمادين در اين داستان وجود دارد. نویسنده در داستان موهاي پريشان پا را از اين هم فراتر گذاشته و راوي داستان نطفه اي است كه تازه بسته شده و اين داستان ويژگي تاريخي و مسايل اجتماعي افغانستان را بيان مي كند. و البته در اين داستان است که خواننده مي تواند به علت عدم حضور مردها در كنار زنها در افغانستان پي ببرد!
بيانيه فرهنگيان افغانستان مقیم ایران درباره سياست دولت افغانستان در برابر زبان فارسي
زبان فارسي دري، زبانِ دوم جهان اسلام است، با دامنة گستردة تاريخي و جغرافيايي. اين زبان، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گرانباري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان، قابل توجه و گاه تعيينكننده بوده است. اين كشور در چندين دورة تاريخي، مهمترين كانون زبان فارسي دري به شمار ميآمده است.
بسياري از اقوام غيرفارسيزبان، به سبب آميزش با مردم اين سامان، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايستهاي بدان كردهاند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و ادیبان پشتونتبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني، مهردلخان مشرقي، عايشه دراني، محمود طرزي، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغانينويس. با این حال، دريغ كه از نزدیک به نيم قرن پيش، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت، تلاشهايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است. اين تلاشها در دورة تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.
1. يك تلاش اين گروه، تفكيك دو نام اين زبان، يعني «فارسي» و «دري» از همديگر است، تا هم ميان يكصد ميليون گويندة اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان، فارسي و برخي دري اند، دست فارسيزبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي، بر يگانگي اين زبان گواهي ميدهد و حتي بسياري از مردم افغانستان، هماكنون كلمة «فارسي» را به كار ميبرند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي، اين زبان تا نيم قرن پيش، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده ميشده است.
2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزهاي از زبانهاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسيزبانان افغانستان تحميل ميكنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است، هر يك از اين زبانها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.
3. كوشش ديگر اين گروه، مرز كشيدن در ميان همزبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسيزبانان خارج از افغانستان رايج است، در حالي كه اينها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار ميآيد. بدين ترتيب، مردم افغانستان، ناگزیر از بسيار واژگان و تركيبهاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم ميشوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آنها را به كار بردهاند. حاصل اين سياست آن ميشود كه فارسيزبانان اين كشور در موارد بسياری براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفة تلاش براي رشد زبانهاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است. ديگر پيآمد نامطلوب اين رويّه، كه هماكنون نشانههاي خود را آشكار كرده است، ايجاد عصبيت، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرنها برادروار در كنار هم زيستهاند.
توبيخ بعضي از دستاندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه»، «دانشكده» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي» به «گالري ملّي»؛ تغيير لوحههاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آنها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسيزبان از همديگر و امثال اينها كه در ماههاي اخير رخ داده، نشانههايي است از اقدامهايي كه با چنین دستاويزهایي صورت گرفته و البته در هيچيك از آنها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است.
ما امضاكنندگان اين بيانيه، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن، وحدت ملّي كشور را تهديد ميكند، هشدار ميدهيم و تقاضامنديم رويهاي را پيش گيرند كه هم زمينة بهسازي و تقويت زبانهاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبانهاي مختلف، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.
به یقین، زبان فارسي در افغانستان، ريشهاي محكمتر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربة پنجاه سال اخير هم اين را نشان ميدهد. خواستة ما اين است كه نهادهاي دولتي، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبانهاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه زدن بر پيكرة اين زبانها، به فكر چارهجويي آسيبهايي باشند كه همه زبانهاي رايج در كشور را تهديد ميكند.
1. مؤسسه فرهنگي «دُرّ دَري»
2. خانه ادبيات افغانستان
3. شوراي نويسندگان مجلههاي «خط سوم» و «فرخار»
4. مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5. كانون تحصيلكردگان افغانستان
6. خانه كودك افغانستان
7. شوراي سرپرستي مدارس خودگردان مهاجرين
8. مكتب القرآن طه مهاجرين مقيم تهران
9. موسسه فرهنگي همبستگي مردم افغانستان
10. انجمن فرهنگی و هنری «سایهبان آبی»
11. انجمن هنرمندان افغانستان
نامهرباني با همزبانان در جشنوارة شعر فجر
محمدكاظم كاظمي
امسال نيز جشنوارة شعر فجر با حضور شاعراني از ايران و ديگر كشورهاي فارسيزبان در تهران برگزار شد. انتظار ما شاعران افغانستان، و بل ديگر كشورهاي همسايه از اين جشنواره، حداقل در حدّي بود كه پارسال و در جشنوارة اول ديده بوديم. توضيح اين كه در جشنوارة سال قبل، همانگونه كه در بخش داخل ايران برگزيدگاني در شاخههاي گوناگون شعر معرفي شدند، از تلاش سخنوران زبان فارسي در خارج از ايران هم تقدير شد و چند تن از شاعران افغانستان، تاجيكستان و كشورهاي ديگر، با دريافت سرو بلورين جشنواره و هدية نقدي پيوسته به آن، در اين برنامه حضور داشتند.
ولي امسال، چنان كه بعد از جشنواره دانسته شد، مسئولان برنامه، گويا اين مهمانان را فقط براي كاربردهاي تبليغاتي و خبري به اين برنامه دعوت كرده بودند. اين شاعران فقط شعرهايي را كه شاعران ايران ميخواندند و هدايايي را كه اين شاعران دريافت ميكردند نظارهگر بودند، بدون آن كه حتي از حضورشان در برنامه ياد و تقديري شود. اين در حالي بود كه دستاندركاران بخش بينالملل جشنواره، در هنگام دعوت از شاعران افغانستان، صريحاً از دوستداشتن مردم اين كشور سخن ميگفتند و به حضور چند تن از شاعران افغانستاني در جشنواره علاقهمندي نشان ميدادند.
به گمان نگارندة اين سطور، ميان آن اظهار علاقة ويژه به حضور شاعران خارج از ايران و اين كملطفي مادي و معنوي نسبت به اين گروه، تضادي آشكار است و اين تضاد، اين احساس را در آدمي ميآفريند كه حضور اين شاعران، فقط براي زينت جلسه و حفظ شأن بينالمللي بودن اين جشنواره بوده است. يادآوري اين نكته هم بد نيست كه اين رويداد، در سال انسجام ملّي و اتحاد اسلامي رخ داده است.